تبلیغات
فرهنگی - داستان واقعی و اثرگذار
فرهنگی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


باتوجه به مسئله تهاجم فرهنگی و بااستناد به فرمایشات مقام معظم رهبری برخودواجب دانستم درحد وسعم درفضای مجازی قدمی را بردارم.انشالله خداوند متعال مارایاری کند واین رسالتی که به دوش داریم انجام دهیم تا فردای قیامت شرمنده ی اهل بیت و شهدا نباشیم.

مدیر وبلاگ :سید کویر
نویسندگان
برچسبها


فدای مظلومیتت یا صاحب الزمان (عج) ...
« بر اساس یک جریان واقعی »
♥•٠·
توی یکی از بهترین مراکز فروش لپ تاپ و کامپیوتر تهران مغازه گرفته بودم. روز افتتاح بود. کلی وقت و هزینه صرف کرده بودم تا بهترین دکور ممکن رو برای مغازه طراحی کنم و بسازم. هر کی رد می شد تبریک می گفت. همه از دکور تعریف می کردن، اون هم توی این پاساژ که هر مغازه برای خودش سمبل زیبایی بود.تعدادی از همسایه ها برای تبریک اومدن توی فروشگاه. بعد از کلی تعریف و ابراز محبت، رفتن. موقع رفتن یکی از همسایه ها که مردی حدوداً 45-50 ساله بود، به من گفت: «دکورت فوق العاده زیباست، اما اون تابلویی که اونجا زدی،کلاس مغازه رو پایین میاره. دیگه مردم به این چیزای مذهبی اهمیت نمی دن. اگه به جای اون یه بطری خالی مشروب بذاری کلی زیباتر میشه و فروشِت رو بیشتر می کنه.»برگشتم دیدم داره به تابلویی اشاره می کنه که بالای سرم زده بودم و نوشته بود: " اَلا اِنَّ خاتَمَ الْاَئِمَّةِ مِنَّا الْقائِمَ الْمَهْدِىَّ" 
یه لحظه تمام بدنم یخ کرد.خیلی سعی کردم عصبانی نشم! توی روی من واستاده داره مهمترین رکن اعتقادی من رو با چی مقایسه می کنه؟!! خودمو جمع و جور کردم و گفتم: «اگه فرصت دارین چند دقیقه با هم صحبت کنیم؟»
گفت: «موردی نداره»
چند دقیقه ای هر چی بلد بودم در دفاع از دین گفتم؛ ولی زیر بار نمی رفت. گرم صحبت بودیم که یک آقای شیک پوش به همراه یک خانم نسبتاً بد حجاب وارد شدن. شروع کردن به قیمت کردن و اطلاعات گرفتن. به همسایه ام گفتم: «چون من از شما خواستم بمونید، اگه می خواید برید تا بعداً با هم صحبت کنیم.» گفت: «نه. می شینم تا کار اینا تموم بشه.»
هی قیمت کردن، تا روی یک مدل به نتیجه رسیدن. وقتی قیمت رو بهشون گفتم، خانمه گفت: «ما همین مدل رو با 30 هزار تومن قیمت کمتر توی یه مغازه دیگه دیدیم. بهمون کمتر بدین.» گفتم: «نمی شه. قیمت ما اینه.»
گفت: « ببین آقا! گرون تر هم بدین ما از شما خرید می کنیم؛ ولی تخفیف بدین.»
خلاصه بعد از کلی چونه زدن با 30 هزار تومن تخفیف خرید کردن. موقع بیرون رفتن خانمه برگشت و گفت:
«می دونید چرا خواستیم از شما خرید کنیم؟ به خاطر اون تابلوی نام امام زمان علیه السلام که بالای سرتون زدین.»
من برای بدرقه مشتریها پشت سرشون راه افتادم که دیدم همسایه ام پاشد، گفتم: "آقا حالا برمی گردم صحبت می کنیم."
مشتریا رو که تا دم در مشایعت کردم، برگشتم دیدم همسایه ام رو به تابلو وایستاده اشک تو چشمش جمع شده و با بغض میگه: «آقا غلط کردم. می خواستین به من بفهمونید، فهمیدم. غلط کردم. ببخشید.».




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 1 اسفند 1393
جمعه 17 شهریور 1396 03:09 ب.ظ
Can you tell us more about this? I'd care to find out some additional information.
شنبه 21 مرداد 1396 02:48 ق.ظ
Thanks , I have recently been looking for info approximately this topic for
a long time and yours is the best I have discovered so far.
But, what about the conclusion? Are you positive about
the supply?
سه شنبه 10 مرداد 1396 02:46 ب.ظ
This design is wicked! You definitely know how to keep a reader amused.

Between your wit and your videos, I was almost
moved to start my own blog (well, almost...HaHa!)
Excellent job. I really loved what you had to say, and more than that,
how you presented it. Too cool!
شنبه 2 اردیبهشت 1396 06:02 ب.ظ
Ahaa, its fastidious dialogue regarding this article here at this website,
I have read all that, so at this time me also commenting at
this place.
سه شنبه 22 فروردین 1396 04:30 ب.ظ
Hi there to every one, the contents existing at this
web site are truly awesome for people knowledge, well, keep up the nice work fellows.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی